|
...امتداد لحظه ها... کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود
| ||
|
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟" استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود. سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!" مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!" استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده." استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟" استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ... [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 12:21 ] [ nazila ]
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 12:16 ] [ nazila ]
در اوزاکای ژاپن، شیرینیسرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که میپخت. مشتریهای بسیار ثروتمندی به این مغازه میآمدند، چون قیمت شیرینیها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوشآمد مشتریها به این طرف نمیآمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است. یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد. قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوشآمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیبهایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد! صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک میکرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم میکرد. وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمیشوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید. صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همهی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است. [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 12:12 ] [ nazila ]
هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ... هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند ! با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند ! مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟! هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ... چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ... [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 12:7 ] [ nazila ]
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 12:0 ] [ nazila ]
الو ؟؟... خونه خدا ؟؟ خدایا نذار بزرگ شم الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمی ده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله! با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده .بگو من می شنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم .صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره .مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه قطره اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت :اصلا اگه خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما ...بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو! زیبا کوچولو بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو ...دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...چرا ؟ این مخالف تقدیره . چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا !من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن .مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد ...خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم ،محبوب ترین مخلوق من ..چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه ...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت .کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان می خواستند .دنیا برای تو کوچک است ...بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی... کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت . [ دوشنبه نهم دی 1387 ] [ 13:19 ] [ nazila ]
دخترک آن روز دلش گرفته بود. دوباره مثل همیشه به اتاقش رفت و کنار پنجره آن جایی که همیشه دلش را با آسمان صاف می کرد و دردهایش را باز می گفت. نسیم خیلی دلش می خواست بداند که این ندای سوزنده از کجاست پاورچین پاورچین کنار پنجره آمد. ستاره به دختر چشمکی زد. دختر نفس عمیقی کشید انگار بغضش را فرو برد. اما دل کوچکش دیگر توان نداشت. گل بغضش باز شد و دانه های گرم اشک از چشمانش جاری شد. چشمان دختر می درخشید مثل ستاره ها. با دستان کوچکش اشکها را پاک کرد و دوباره نفس عمیق کشید . دستهایش را بالا برد و با تمام وجود فریاد زد مرا با خود ببر. نسیم آن شب منظور دختر را نفهمید. اما شب بعد وقتی برگشت دخترک را دید که چشم در چشمان آسمان دوخته بود صدایش کرد ولی هیچ صدایی نشنید اری! دخترک رفته بود و از او یک نگاه مانده بود نگاهی به وسعت آسمان
[ چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ] [ 13:5 ] [ nazila ]
آن شب تک درخت مثل همیشه مشغول شمردن ستاره ها بود. باز هم از تنهایی خوابش نمی برد از همه خسته شده بود. حتی سکوت زیبای کویر نیز که روزگاری آن را خیلی دوست داشت برایش قابل تحمل نبود . با صدای جیرجیرک ها و در پس پردهای از اوهام و ناباوری سرانجام به خواب رفت و آن شب پس از مدت ها خواب باران را دید وجودی که با روح کویر آشنا نبود و فقط هر از گاهی گذری می کرد و به تک درخت خشکیده سلامی می داد و می رفت رویایی شیرین بود ولی دیری نپایید که باد این رویا را در هم شکست تک درخت چشمانش را با ناراحتی باز کرد و در سکوت تنهایی خویش آرام آرام گریست.
[ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ] [ 11:27 ] [ nazila ]
[ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ] [ 11:11 ] [ nazila ]
ساحل نگاهی به آسمان کرد دوباره دلش گرفته بود چشمان ساحل مثل همیشه غرق در اشک بود. آسمان دستانش را جلوی چشمانش گرفت و هر دو شروع به گریستن کردن ساحل ازآسمان پرسید تو دیگر چرا؟ آسمان نعرهای کشید و گفت: دلم از بی وفایی دنیا گرفته حتی ماه نیز مرا ترک کرده است. ساحل و آسمان در انتهای افق یکدیگر را در آغوش کشیدند و آسمان آن قدر گریه کرد که صورتش سرخ شد. آن روز,شب شد و ماه دوباره با آسمان آشتی کرد ولی آسمان این غم بی وفایی را هیچ گاه از یاد نبرد و به یاد غربت خویش آرام آرام اشک ریخت.
[ شنبه نهم شهریور 1387 ] [ 11:18 ] [ nazila ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||